چونکه نقش اول فیلم نبود؟!
خیلی غیر منتظره برف اومد؛ دیگه این دفعه با خودم عهد کردم که نه به پیش بینی هواشناسی ایران و نه حتی BBC و خیلی جاهای دیگه اطمینان نکنم؛ مثلن قرار بود آفتابی باشه امروز !
تو صف جشنواره بودم که یکی از پشت سر – خیلی دوستانه – ازم پرسید: آقا ! شما با این پیرهن و پالتویی که پوشیدی سردت نیست؟!
جریانو بهش گفتم .
با چندتا پسر دیگه بود و تو فاصله ای که تو صف بودیم با هم آشنا شدیم ینی اینکه کلی گفتیم و خندیدیم .
. . .
درست وسطای فیلم بود که اونو در نقش یک جنازه که تو سردخونه زنده میشه دیدم؛ همون که بهم گفته بود » آقا ! شما با این پیرهن و پالتویی که پوشیدی سردت نیست؟! «
بیان دیدگاه